داستان عبرت انگیز برصیصای عابد گـــــــــــــــــــــرافیک
.:: Your Adversing Here ::.
 

داستان عبرت انگیز برصیصای عابد

داستان برصیصای عابد چنین بود :

 
 
برصیصا که شهره استجاب دعوه اش بر همه خلق پیدا شده و در همه جا پیچیده بود و همه کس میدانستند که او جز در راه خدا هیچ راهی را نمیرود تا روزی که دختر جوانی که جمال و زیباییش طعنه بر آفتاب میزد و رخساره زیبایش چون یاقوت یمانی و سرخی گونه هایش چون لهیب سرخ آتش تن هر جوانی را میلرزاند و شعله نگاهش  و حلقه حلقه موهای کمندش چونان  زیبایی را بر او تمام کرده بود تو گویی خداوند یکتا هر چه هنر داشته یکجا بر دامن او ریخته ,اما دختر زیبای داستان ما مریض گردید و بس لاعلاج و هیچ طبیبی هیچ دوایی بر او پیدا نکرد و سیاهه مرگ هر روز بیشتر چهره خود را بر او نمایان مینمود.
 
برادرش که تنها کس او بود و او را چون جان شیرین دوست داشت هرچه کرد نتوانست تا دوایی برای او بیابد تا از درد و رنج رهاییش دهد.
 
وی را گفتند تا بر سرای برصیصای عابد که در باغی تنها به عبادت خدای مشغول است برود و از او بخواهد تا دعایی نماید که وی دعایش همیشه جواب یافته است.
 
وی خواهر مریض خود را به باغ برسیسا برد و از وی خواست تا دعایی برای او بخواند و از خدا بخواهد تا شفایش دهد
 شیخ برصیصای عابد هم چنین کرد و او به یکباره خوب شد و مرض او از تن وی گریخت انگاری که هرگز چنین دردی بر او عارض نگشته بود.
 
هنگامی که میخواست برود شیطان خود را با چهره ای بروی نمایاند و گفت ای مرد عابد : سالها تو عبادت خدا را کرده ای امروز خدای تعالی برای تو چنین لعبتی را فرستاده چرا با او هم صحبت نمیشوی ؟ به برادرش بگو تا صبح خواهرش را نزد وی گذارد تا روز بعد که تمامی درد و رنج از تن وی برود آنگاه صبح او را با خود ببرد!
 

برصیصا با خود اندیشید و به سالها عبادت خود هم اندیشید و این را هم اندیشه ای کرد که صحبتی با چنین دختر دلفریبی گناه نباشد.

 پس رو به برادرش کردو گفت جوان تو برو و خواهرت را در پیش ما بگذار تا تمامی دردش و مرضش علاج شود.
 

برادر که دوری از خواهر خود را تحمل نمیتوانست بکند و از آنجا که درد و رنجی هم برای خواهر خود نمیخواست با درخواست برصیصای عابد موافقت کرد و برفت.

برصیصا شب را در کنار دخترک به صحبت مشغول بود که باز شیطان لعنت شده دوباره با چهره ای دیگر پیدا شد و به برصیصا گفت : ای برصیصای عابد تو بیش از هفتاد سال عبادت کردی امروز این دختر از آن تست او را در بغل گیر  و رهایش مکن که این بس فرصتی گرانبهاست مبادا که این فرصت را از دست بدهی!؟
 

کم کم هوای حیوانی بر وی عارض گشت و بر دختر جماع نمود و لذت دنیا را بر خود تمام کرد.

 اما بعد از این عمل خود پشیمان گشت و ترسان که چه کنم؟
 
دوباره شیطان بر وی نمایان گشت و گفت ای برسیسا تو با این دختر چنین کردی اگر برادرش بفهمد آبروی تو را نزد خلق ببرد ، پس او را بکش و در باغ خود دفن کن و فردا که برادرش آمد به او بگو که خواهرت به کمال خوب شد و برفت
 

برصیصا هم چنین کرد و مانند فرزند آدم که برادرش را ناجوانمردانه کشت او هم دختر بینوا را کشت و در کنج باغ سرتاسر از بوی عبادت خویش دفن نمود.

 برصیصا به برادر که روز بعد برای بردن خواهرش آمد گفت : که ای جوان خواهرت به تمام و کمال مرضش شفا یافت و برفت .
جوان هم باور کرد و راهی دیار خود گردید.
 

اما شیطان فتنه گر بر جوان ظاهر گشت و گفت ای جوان جا میروی که برصیصا بر خواهرت جمع گشت و او را بکش و در کنج باغ خود دفن نمود.

جوان که چنین شنید برگشت و دوباره به سرای برصیصا شتافت و چون خواهرش را کشته دید  بر برصیصا خشم گرفت و او را رسوای دو جهان نمود و هم آبرویش را ببرد و هم جانش را گرفت و هم در پیش خلق او را روسیاه کرد تا بجایی که دیگر مردم به عابدان و زاهدان به چشم  امانت ننگرند و شک همیشه در وجودشان باقی بماند تا به امروز که هنوز این شک بر مردمان است که فلان زاهد ریا کار است.
 

نظرات شما عزیزان:

تسنیم
ساعت1:05---29 خرداد 1393
مرسی استفاده کردم وباهمچین زاهدنماهایی برخورد داشتم

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:

  • نوشته : مهدی
  • تاریخ: پنج شنبه 26 آبان 1391برچسب:,

  • shomal24

    مهدی

    shomal24

    http://shomal24.loxblog.com

    گـــــــــــــــــــــرافیک

    داستان عبرت انگیز برصیصای عابد

    گـــــــــــــــــــــرافیک

    به وبلاگ من خوش آمدید، امید وارم مطالبی که در وبلاگم قرار میدم براتون مفید باشه . خواهش می کنم اگه پیشنهاد و یا انتقادی دارید حتماً در قسمت نظرات بنویسید... موفق باشید. به وبلاگ من خوش آمدید

    گـــــــــــــــــــــرافیک